|
من جلوی آینه ام این تصویر من نیست چرا
من دوست و دشمن خود شدم چرا
درآن آینه یافتم تنهایی خود را
سخنی در خود نیافتم جز سکوت گوش خراشم را
من میانِ دو پل بدیدم خود را
روبه رویم آینده و پشتم خاطراتم را
خاطراتم می شکند روحم را
آینده ای مجهول،اندیشه مثبت، پرازتاریکی می خواندتمام وجودم را
درها همه بستن رمزعبورش کجاست
نگاهم پر زِ ابر و خاطراتم پر ز درد
دنیا توقع بی جا دارد از این روح خسته
من خرابم،چون خراب است کلید درهای بسته
فکر موفقیت پلاسیده کرده وجودم را
هیچ کس ندیده تلاش های نا فرجام مرا
من فریاد میزنم پس صدایم نیست چرا
عشقم را صدا می کنم پس چرا یاری نیست مرا
عشق خود را بازگو کردم چرا
می خندم ولی اشک می ریزم چرا
دیگران را دوست دارم من ولی،پَس می زنند انها به آسانی مرا
نوازش کرده ام گل ها ،قاصدک ها را چرا
چون زدند و نابود کردندسرشت معصوم مرا
دوستش دارم ولی در کنارم نیست هیچ یاری چرا
چون از بدو جهان تنهایی سروده شعر مرا
همه با تیغ و تبر آمده اند در تنهایی من اینگونه چرا
ریشه در خاک دارم پس چرا خشکم می کنند ، آنها چرا
اصل خود را در این آینه گم کردم چرا
شاید تبر دوست نابود کرده مرا
شاید خود شکنم آینه را
که روایت می کند داستان اشک و آه مرا
|