تبليغاتX
ِAntiMatter
ِAntiMatter



1.2

  من هنوز اسیرم ، اسیر نگاه بعضیا

 

  ادعا میکنم که بی نیازم من ولی

 

  عاشقم ، عاشق رویِ بعضیا

 

  در انتظارم من همیشه ای رفیق

 

  انتظار دیدن وجوده بعضیا

- - -

 

هوای آسمان باب دلم بارانی است

 

من به تو فکر می کنم  با چشمانی بسته به آرامی

 

در فکر اینم که چرا با من این همه تنهایی است

 

چــه زیــباست  این فکر هــــمـــــراهــی

 

وقتـــی که فــــکر می کنم تو هر دم با من هــــمراهــی

یکشنبه پانزدهم آذر 1388  توسط EPITAPH  |

 

خـــاطراته از دست رفته


حرفی برای صحبت نمونده

گریه حرفها رو پوشنده

خدایا اگه این رحمتِ توست

پس چرا این همه من درد می کشم

روی این همه خوبی من چرا؟ خطه سیاهی می کشم

خاطرت جم ای عزیز 

پاک شد یادت از ذهن من ، ولی می بارم برایت عشق من

می دانم خیالت از دسته من شده اسوده 

پاک کردم خاطرت را از این ذهن آلوده

من همیشه در انتظارم 

چون که خاطراتت را ندارم

خاطراتم را پاره می کنم و آن را به دریا می سپارم 

روزی تــــاوان این رنج ها را از تو می ستانم 







پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  توسط EPITAPH  |

 

آینه

من جلوی آینه ام این تصویر من نیست چرا

 

من دوست و دشمن خود شدم چرا

 

درآن آینه یافتم تنهایی خود را

 

سخنی در خود نیافتم جز سکوت گوش خراشم را

 

من میانِ دو پل بدیدم خود را

 

روبه رویم آینده و پشتم خاطراتم را

 

خاطراتم می شکند روحم را

 

آینده ای مجهول،اندیشه مثبت، پرازتاریکی می خواندتمام وجودم را

 

درها همه بستن رمزعبورش کجاست

 

نگاهم پر زِ ابر و خاطراتم پر ز درد

 

دنیا توقع بی جا دارد از این روح خسته

 

من خرابم،چون خراب است کلید درهای بسته

 

فکر موفقیت پلاسیده کرده وجودم را

 

هیچ کس ندیده تلاش های نا فرجام مرا

 

من فریاد میزنم پس صدایم نیست چرا

 

عشقم را صدا می کنم پس چرا یاری نیست مرا

 

عشق خود را بازگو کردم چرا

 

می خندم ولی اشک می ریزم چرا

 

دیگران را دوست دارم من ولی،پَس می زنند انها به آسانی مرا

 

نوازش کرده ام گل ها ،قاصدک ها را چرا

 

چون زدند و نابود کردندسرشت معصوم مرا

 

دوستش دارم ولی در کنارم نیست هیچ یاری چرا

 

چون از بدو جهان تنهایی سروده شعر مرا

 

همه با تیغ و تبر آمده اند در تنهایی من اینگونه چرا

 

ریشه در خاک دارم پس چرا خشکم می کنند ، آنها چرا

 

اصل خود را در این آینه گم کردم چرا

 

شاید تبر دوست نابود کرده مرا

 

شاید خود شکنم آینه را

 

که روایت می کند داستان اشک و آه مرا

 

 

 

 

 

پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط EPITAPH  |

 

؟؟؟

همیشه فکر می کردم باید یه جایی برم که هیچ کس نتونه منو پیدا کنه  اما امروز فهمیدم که من

 

سرجای خودم هستم

 

ولی کسی نه منو می بینه و نه پیدا می کنه  

 

دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط EPITAPH  |

 

گیج و گم

من در میان برزخ خود گم شدم

کس نداند من کجایم جز خودم 

 

من که دانم خود کجایم پس چرا من گم شدم      

 

یا که در این روزها مجنون آن لیلی شدم

 

یا که درمیان مسئله ها،راه حل ها خود به تنهای گیج و گم شدم 

 

یا که درمیان آن مسائل قطره قطره راه حل آن مسائل من شدم

 

دراین تاریکی سخت عشق خود را یافتم    

 

اما ندانستم عشق من سوهان روح یار است

 

دوستی نه،دشمنی با ما دوباره یار است

 

غم دوباره امدو تنهایی یارم شد

 

من در این تاریکی چرا ذوب شدم

 

شاید این بار تاوان گناهم باشد

 

ای خدا من خود را پیدا نکرده در مکانی دیگر دوباره گم شدم

دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط EPITAPH  |

 

خدایا . . .

 خدایا . . .

 

 آنان که حکم اعدام قلم را میدهند      خود چه کردندکه اینگونه به دیوارمی زنند

 

 آنان که پروانه رابا خنده می برند     او رابه جرم هوس به زندان می برند 

 

 آنان که به گرگ ها پاداش باوفایی میدهند    پس چرا بلبلان را دم به دم از زیر تیغ سر میزنند

 

 

 آنان که ندای عدل جنگل میدهند      پس چرا مجریان عدل آن اینطورمُرددمی زنند

 

 آنان که ندای شیر را دم میزنند        پس چرا با سازه گرگ هم ره می شوند

 

 آنان که بنام دوستی مفتخراند         پس چراتک درخت عاشقی را اینگونه از ته می زنند

 

 آنان که به خود نام ناجی دادند         دریای عشق را به پشیزی دادند

 

 آنان که بنام عاشق کشی برای یک دگرکف می زنند    آسمان را رنگ آتش می زنند

 

 آنان که از خدای مهربان دم می زنند   درخلوت خود خدا را با دیگران جمع می زنند

 

 آنان که لباس محقر دارند             در خانه خودابزار مفرح دارند  

 

 آنان که نگاه رو به زمین را دارند       دور از چشم همه دیدِ کثیفی دارند

 

 آنان که بشارت بهشت را دادند       این راه غلط است راه به تباهی دارد

 

 

شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط EPITAPH  |

 

فال

 
 
هواپر ز عشق است عشقم کنارمن نیست
 
 
دنیا پر ز عشق است ولی نگارمن نیست
 
 

این فال،فال عشق است ولی به کام من نیست

 

این اشک،اشک عشق است ولی سزای من نیست

 

این راه،راه عشق است ولی عصای من نیست

 

این ساز،سازِعشق است ولی نوای من نیست

 

این فصل فصل عشق است ولی بهاره من نیست

 

این کار،کارِعشق است ولی جدال من نیست

 

این سرزمین عشق است ولی دل دار من نیست

 

پس سرزمین عاشق دیگر برای من نیست

 

 

دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط EPITAPH  |